یه کلاه درب و داغون
پوتینای پاره پوره
یه نگاه منتظر که :
«پس بابا کی برمی گرده؟»
یه کلاه درب و داغون
پوتینای پاره پوره
یه نگاه منتظر که :
«پس بابا کی برمی گرده؟»
تو در وخامت يك شب ظهور خواهي كرد
به ذهن گنگ زمانه خطور خواهي كرد
و دست ثانيه ها را به صبح خواهي داد
زمين شب زده را غرق نور خواهي كرد
به رغم حربه ي سودابه وار مي آيي
سیاوشی و از آتش عبور خواهی کرد
تو انقلابي و توفان به دست مي آيي
و از زمين رخوت را، دور دور خواهي كرد
به احترام تو مي ايستد زمان حتا
چه با زمانه تو با اين حضور خواهي كرد
تو پنجمين فصل از سال هاي پر دردي
و در برودت يك شب ظهور خواهي كرد
بند نافمو بريدن، با پاي تو نشستن
هي يه ريز فكر تو بودن، چشمامو جز به تو بستن
تو كه باشي قفسا رو ديگه بي ميله مي سازن
آره، سرنوشت كرمو ديگه بي پيله مي سازن
ميگن آخه تو مياي و با خودت سحر مياري
تو مياي و پدر سياهيا رو در مياري
ميگن آخه تو يه روزي، مياي وبه هم مي ريزي
كاسه كوزه ي زمستونو ... آهان راستي يه چيزي:
نكنه يه وقت بياي سراغمون كه ما نباشيم
يا بياي تموم بشه قصه تو ماجرا نباشيم...
تو در متون شبي هرزه گرد مي آيي
به رغم اين همه نامرد، مرد مي آيي
من از گلايه ي يك دردِ شهر مي آيی
تو از حوالي يك شهرْ درد مي آيي
مي آيي، هر چه بهار است با تو مي آيد
تو در برابر اين نسل زرد مي آيي
تو شعله وار تريني در اين برودت درد
و محض خاتمه ي فصل سرد مي آيي
و محض خاتمه ي اين ركودهاي ركيك
تو در متون شبي هرزه گرد مي آيي
چقدر اين دل زارم در انتظار تو باشد
و بي شراب نگاهت فقط خمار باشد
تو اتفاقي و مي افتي از وراي تصور
خوشا به حال هر آن چه كه در جوار تو باشد
تو از تبار نه دريايي اي دلت همه دريا
سپرده اند به دريا كه از تبار تو باشد
تو آفتابي و بي تو ستارگي چه محال است
خوشا به حال زميني كه در مدار تو باشد
بيا كه رنگ ببازد حكومت سرطان ها
بيا كه لااقل اين قلب ها دچار تو باشد
بيا كه اين شب شرجي از اضطراب درآيد
و اين تشنج سربي در اختيار تو باشد...
و اين غزل همه يك استغاثه بود كه حالا،
بيايي - از طرف دوستدار تو - باشد؟